دیمه نیوز
امروز جمعه ۲۸ دی ۱۳۹۷
بورنیک طراحی و پشتیبانی وب سایتبورنیک طراحی و پشتیبانی وب سایتبورنیک طراحی و پشتیبانی وب سایت
  • کد خبر : 77720
  • تعداد نظرات : ۰ نظر
  • تاریخ انتشار خبر : ۲۲ آذر, ۱۳۹۷ - ۰۹:۲۱
  •   

    شهیدی که در روز خواستگاری‌ به شهادت رسید

    مادرش می‌گوید قرار بود برایش خواستگاری برویم که شب خوابی را دیدم و صبح گفتم که محمد شهید می‌شود. همان هم شد و خبر شهادت پسرم را همان روز برایم آوردند. به گزارش پایگاه خبری دیمه نیوز ،مادر شهیدان عاکفی در دیدار با جمعی از فعالان قرآنی در ارتباط با شهیدان ابراهیم و محمد عاکفی […]


    مادرش می‌گوید قرار بود برایش خواستگاری برویم که شب خوابی را دیدم و صبح گفتم که محمد شهید می‌شود. همان هم شد و خبر شهادت پسرم را همان روز برایم آوردند.


    به گزارش پایگاه خبری دیمه نیوز ،مادر شهیدان عاکفی در دیدار با جمعی از فعالان قرآنی در ارتباط با شهیدان ابراهیم و محمد عاکفی اظهار داشت: او هشت روز مانده تا ۱۸ سالش کامل شود، شهید شد. بچه بسیار فهمیده‌ای بود و با وجود سن کم درک بالایی داشت.

    مادر شهید ادامه داد: هفت سالگی اسمش را در مدرسه نوشتیم. یک روز معلمش من را خواست. به من گفت بچه‌تان درس نمی‌خواند و فقط بازیگوشی می‌کند. ناراحت شدم. گفتم ابراهیم چرا معلمت دلگیر است؟ گفت اگر معلم راست می‌گوید خودش چیزی بنویسد تا ما هم از روی آن بنویسیم. گفتم او خودش هم مثل تو روزی دانش‌آموز بود و بعد از آن تکالیفش را به دقت انجام می‌داد.

     

    مادر شهید محمد عاکفی

     

    مادر ابراهیم از اهمیت واجبات برای فرزند شهیدش پرده برداشت و عنوان کرد: از هشت سالگی نمازش را می‌خواند بچه‌ها که می‌گفتند چرا نماز می‌خوانی می‌گفت شما به خدا بدهکار می‌شوید ولی من نه.

     

    بیشتر بخوانید

    مادر شهیدان عاکفی درباره فرزند دیگرش یعنی شهید محمد عاکفی گفت: بعد ابراهیم خیلی دلتنگی می‌کردم و محمد مثل یک مادر با من رفتار می‌کرد. از بهشت زهرا (س) می‌آمدم هوایم را داشت و می‌گفت تو مادر شهید هستی ارج و قرب داری باید هوایت را داشته باشم. حرف شهادت می‌زد می گفتم شهادت ابراهیم برایمان بس است، می گفت من برای جنگ اسرائیل شهادت را می خواهم.

     

    محمد عاکفی ؛ شهیدی که در روز خواستگاری به شهادت رسید

     

    وی ادامه داد: قرار بود یک هفته بعد بازگردد تا برایش خواستگاری برویم. جمعه روز عید قربان بود، بی‌تاب شده بودم، شب خوابی دیدم که صبح به دخترم گفتم محمد شهید می‌شود. پسر بزرگم به همراه چند نفر از دوستان محمد به منزل آمدند. حرف یکی از شهدای بزرگ پیش آمد گفتم کاش این‌ها که سرمایه‌های کشور هستند بمانند و بچه‌های ما شهید شوند. همانجا پسرم گفت محمد شهید شده و من هم سجده شکر به جای آوردم.

    منبع :تهران نیوز


    لینک کوتاه :



    برچسب ها :

  • دسته‌ها